مغالطه تلاش همهجانبه: چرا رفع یک نقص واحد در بازار، از نظر ریاضی کارایی اقتصاد را کاهش میدهد؟
نظریه «بهترینِ دوم» (Theory of the Second Best) مصوب ۱۹۵۶ ثابت میکند که وقتی یک اقتصاد دارای چندین انحراف است، اصلاح تنها یکی از آنها غالباً رفاه کلی را کاهش میدهد. این محدودیت ریاضی، سیاستگذاران را مجبور میکند تا بین اصلاحات جامع و دستنخورده گذاشتن نقصهای بههمپیوسته بازار، یکی را انتخاب کنند.
به قلم یاسر یوسفی
این خبر را به اشتراک بگذارید
- مداخلهگرایان جامعنگر
- استدلال میکنند که چون بازارها ذاتاً دارای نقص هستند، دولتها باید از سیاستهای صنعتی هدفمند و انحرافات خنثیکننده برای مدیریت نقصهای پیچیده و همپوشان استفاده کنند.
- نابگرایان نئوکلاسیک
- بر این باورند که اگرچه قضیه بهترینِ دوم از نظر ریاضی درست است، اما دولتها فاقد اطلاعات لازم برای اجرای صحیح آن هستند، که همین امر مقرراتزدایی را به گزینه پیشفرضِ امنتری تبدیل میکند.
- نهادگرایان عملگرا
- بر طراحی نهادها و سیستمهای مالیاتیِ مستحکمی تمرکز دارند که انحرافات اجتنابناپذیر را بدون تلاش برای رسیدن به کمالِ غیرممکنِ «بهترینِ اول» در نظر میگیرند.
دیدگاههایی که این گزارش پوشش نداده
- اقتصاددانان رفتاری
- سیاستگذاران کشورهای در حال توسعه
نکات کلیدی
- نظریه بهترینِ دوم مصوب ۱۹۵۶ ثابت میکند که رفع یک نقص واحد در بازاری با اقتصاد معیوب، غالباً کارایی کلی را کاهش میدهد.
- شرایط اقتصادی عمیقاً به هم وابستهاند؛ ایجاد اختلال در یکی از آنها، بدهبستانهای نهایی کل سیستم را تغییر میدهد.
- وقتی نتیجه بهترینِ اول غیرممکن است، راهحل بهینه بهترینِ دوم نیازمند نقض تمام شرایط بهینگی باقیمانده است.
- این قضیه پایه و اساس ریاضی را برای سیاست صنعتی جامعنگر فراهم میکند و توضیح میدهد که چرا مقرراتزدایی مقطعی غالباً با شکست مواجه میشود.
وقتی یک دولت محلی به خودروهای الکتریکی یارانه میدهد اما شبکه برق محلی را کاملاً وابسته به تولید زغالسنگ رها میکند، حجم کل کربن جو افزایش مییابد. این سیاست با تسریع در پذیرش اگزوزهای بدون آلایندگی، یک نقص بازار در بخش خودرو را با موفقیت برطرف میکند، اما چون انحراف بالادستی در تولید برق را نادیده میگیرد، این مداخله عملاً به محیطزیستی که قرار بود از آن محافظت کند، آسیب میزند.[6]
این پویایی یک تصادف سیاسی یا خطای اجرایی نیست. این یک قطعیت ریاضی است که توسط «نظریه بهترینِ دوم» (Theory of the Second Best) تعریف شده است؛ یک قضیه بنیادین در اقتصاد رفاه که در سال ۱۹۵۶ توسط ریچارد لیپسی (Richard Lipsey) و کلوین لنکستر (Kelvin Lancaster) منتشر شد. اثبات آنها این فرض را که پیشرفت تدریجی به سمت یک بازار کامل همیشه منافع تدریجی به همراه دارد، در هم شکست.[1][6]
این قضیه یک قاعده خلافِ شهود را بیان میکند: اگر یک سیستم اقتصادی دارای چندین نقصِ غیرقابل اصلاح در بازار باشد، حذف تنها ۱ مورد از آن نقصها عموماً کارایی کلی سیستم را کاهش میدهد. برای دستیابی به نتیجه «بهترینِ دوم» در زمانی که «بهترینِ اولِ» مطلق غیرممکن است، سیاستگذاران باید بهجای تلاش برای برآورده کردنِ مقطعیِ شرایط بهینگی، عمداً تمام شرایط بهینه باقیمانده را نقض کنند.[1]
قضیه اول و بنیادین اقتصاد رفاه ثابت میکند که تحت مفروضات سختگیرانه — اطلاعات کامل، پیامدهای خارجی (externalities) صفر و رقابت مطلق — بازارهای آزاد اندازه کیک اقتصاد را به حداکثر میرسانند. این ایدهآل نظری بهعنوان وضعیت «بهینه پارتو» (Pareto optimal) شناخته میشود و نمایانگر یک نیروانای اقتصادی است که در آن نمیتوان وضعیت هیچ فردی را بهتر کرد، مگر آنکه وضعیت فرد دیگری بدتر شود.[1]
در این دنیای ایدهآلِ «بهترینِ اول»، مجموعهای از شرایط تعادلِ خاص باید بهطور همزمان برقرار باشند. برای مثال، هر شرکت باید کالاهای خود را دقیقاً برابر با هزینه نهایی قیمتگذاری کند و نسبت قیمت بین هر ۲ کالا باید با نرخ نهایی جانشینی مصرفکننده مطابقت داشته باشد. اگر ۱۰۰ درصد این شرایط برآورده شود، اقتصاد در اوج کارایی خود عمل میکند.[1]
مشکل زمانی بروز میکند که واقعیت خود را تحمیل میکند. اگر تنها یک انحصار وجود داشته باشد، یا تنها یک پیامد خارجیِ آلودگی قیمتگذاری نشود، دنیای «بهترینِ اول» فرو میریزد. لیپسی و لنکستر یک سوال مشخص پرسیدند: اگر ۱ مورد از این شرایط بهینه قابل تحقق نباشد، آیا باز هم باید سعی کنیم ۹۹ درصد باقیمانده را برآورده کنیم؟[1][6]
پاسخ ریاضی آنها یک «خیر» قاطع بود. از آنجا که شرایط یک اقتصاد عمیقاً به هم وابستهاند، ایجاد اختلال در ۱ شرط، بدهبستانهای نهایی را در سراسر سیستم تغییر میدهد. برآورده کردن شرایط باقیمانده در حالی که یکی از آنها همچنان خراب است، بهعنوان «مغالطه تلاش همهجانبه» شناخته میشود و بهطور قطع رفاه را از بین میبرد.[1][6]
لوری بنیر (Lori Bennear) و رابرت استاوینز (Robert Stavins)، اقتصاددانان، در مقالهای که کاربردهای مدرن این قضیه را تحلیل میکند، خاطرنشان کردند: «اگر محدودیتهای متعددی وجود داشته باشد که مانع از دستیابی به شرایط چندگانه بهینه پارتو شود، حذف تنها یکی از این محدودیتها لزوماً به بهبود رفاه منجر نمیشود. نظریه بهترینِ دوم نشان میدهد که حذف یک نقص بازار، در دنیایی با نقصهای فراوان، ممکن است باعث افزایش رفاه نشود.»
نظریه بهترینِ دوم نشان میدهد که حذف یک نقص بازار، در دنیایی با نقصهای فراوان، ممکن است باعث افزایش رفاه نشود.»
طراحی یک سیستم مالیاتی ملی را در نظر بگیرید. مقدار بهینه یک کالای عمومی، که توسط شرط ساموئلسون (Samuelson condition) تعریف میشود، فرض میکند که گسترش کالاهای عمومی برای مصرفکنندگان تنها بهاندازه انتقال مستقیم منابع کمیاب هزینه دارد. اما در واقعیت، دولتها کالاهای عمومی را از طریق مالیاتهای انحرافزا، مانند مالیات بر درآمد که انگیزههای نیروی کار را تغییر میدهد، تامین مالی میکنند.[5]
از آنجا که خود سیستم مالیاتی یک انحراف ایجاد میکند، مقدار بهینه «بهترینِ دوم» برای یک کالای عمومی از نظر ریاضی کوچکتر از ایدهآلِ «بهترینِ اول» است. اگر دولتی انحراف مالیاتی را نادیده بگیرد و کالای عمومی را تا سطح نظریِ بهترینِ اولِ خود تامین مالی کند، زیان رفاهی (deadweight loss) تحمیلشده بر اقتصادِ کلان، از منفعت خودِ آن کالا بیشتر خواهد شد.[5][6]
این قضیه بهشدت بر سیاستهای مدرن صنعتی و اقلیمی تاثیر میگذارد. در سال ۲۰۲۳، رویکرد ایالات متحده به سیاست صنعتی سبز بهشدت بر منطق بهترینِ دوم متکی بود. سیاست اقلیمی شامل چندین نقص بازارِ همپوشان است: پیامد خارجی کربن، پیامدهای خارجی نوآوری و سواریِ مجانی (free-riding) در سطح بینالمللی.
حل کردن تنها ۱ مورد از این نقصها — برای مثال، با اعمال یک مالیات سختگیرانه داخلی بر کربن بدون پرداختن به سواریِ مجانیِ بینالمللی — میتواند تولید داخلی را به سمت حوزههای قضاییِ بهشدت آلاینده در خارج از کشور سوق دهد و ردپای جهانی کربن را بدتر کند. رویکرد بهترینِ دوم، حضور برخی انحرافات را میپذیرد و از یارانهها و تعرفههای هدفمند برای ایجاد تعادل در آنها استفاده میکند.[6]
این منطق به مدیریت بحرانهای اقتصاد کلان نیز بسط مییابد. در طول رکود بزرگ، ایالات متحده با یک مارپیچ کاهش قیمتِ شدید و کران پایینِ صفر برای نرخ بهره اسمی کوتاهمدت مواجه شد. سطح طبیعی تولید بهشدت سرکوب شده بود و طبق تخمینها ۵ درصد کاهش یافت.[6]
تحقیقات نشان میدهد که تحت این شرایط خاص، سیاستهای «نیو دیل» (New Deal) که قیمتگذاری انحصاری را تسهیل کرده و قدرت چانهزنی اتحادیهها را افزایش دادند — اقداماتی که معمولاً کارایی اقتصادی را کاهش میدهند — در واقع بهعنوان یک سیاستِ بهینه بهترینِ دوم عمل کردند. این سیاستها با معرفی عمدیِ یک انحراف جدید برای مقابله با شوک کاهش قیمت، تولید تعادلی را حدود ۲۵ درصد افزایش دادند.[6]
این نظریه همچنین توضیح میدهد که چرا مقرراتزدایی جزئی اغلب با شکست مواجه میشود. اگر دولتی برای افزایش رقابت، یک انحصار معدنی را بشکند، تولید بهطور طبیعی افزایش مییابد. با این حال، اگر بخش معدن آلودگی زیستمحیطیِ قیمتگذارینشده نیز تولید کند، افزایش تولید رقابتی باعث جهش عظیمی در روانابهای سمی خواهد شد.[1][6]
در این سناریو، قیمتگذاری انحصاری عملاً بهعنوان یک محدودیتِ دوفاکتو (de facto) بر آلودگی عمل میکرد. دولت با رفع نقص رقابت بدون رفع همزمان نقص زیستمحیطی، نتیجه کلی برای جامعه را بدتر میکند. این ۲ نقص بازار در واقع یکدیگر را خنثی میکردند.[1][6]
این امر چالش عمیقی برای مهندسی اجتماعیِ مقطعی ایجاد میکند. سیاستگذاران غالباً شرایط فردی برای رسیدن به نتیجه بهترینِ اول را بهعنوان اهدافی مجزا و مطلوب در نظر میگیرند. آنها تجارت آزاد را دنبال میکنند چون تجارت ذاتاً کارآمد است، یا بازارها را مقرراتزدایی میکنند چون رقابت بهینه است، بدون اینکه اطمینان حاصل کنند شرایطِ بههمپیوسته پیرامونی برآورده شدهاند.[1][2]
در سال ۱۹۷۹، اقتصاددانی به نام یو-کوانگ نگ (Yew-Kwang Ng) چارچوب «بهترینِ سوم» را پیشنهاد کرد و استدلال نمود که وقتی سیاستگذاران فاقد اطلاعات لازم برای محاسبه مداخلات پیچیده بهترینِ دوم هستند، باید تنها انحرافات شناختهشده را اصلاح کنند و بقیه را به حال خود رها کنند. با این حال، هشدار ریاضیِ هستهایِ قضیه ۱۹۵۶ همچنان بیچونوچرا باقی مانده است.[1]
نظریه بهترینِ دوم نیازمند طراحی سیاستِ جامعنگر است. این نظریه از اقتصاددانان و قانونگذاران میخواهد که پیش از مداخله، کل شبکه نقصهای بازار را ترسیم کنند. اگر یک اصلاح جامع از نظر سیاسی یا تکنولوژیکی غیرممکن باشد، انتخابِ منطقی از نظر ریاضی غالباً این است که بهجای تلاش برای پاکسازیِ جزئی، یک انحرافِ خنثیکننده معرفی شود.[3][6]
چرا مهم است
درک این قضیه مانع از آن میشود که رأیدهندگان و سیاستگذارانِ خوشنیت از اصلاحات مقطعی و جزئی حمایت کنند؛ اصلاحاتی که ناخواسته باعث فروپاشیهای سیستماتیک و زنجیرهای میشوند. این نظریه نشان میدهد که چرا مقرراتزداییِ ناقص یا یارانههای پراکنده، اغلب نتایجی بهمراتب بدتر از دست روی دست گذاشتن به بار میآورند.
بررسی عمیق دیدگاهها
مداخلهگرایان جامعنگر
استدلال میکنند که چون بازارها ذاتاً دارای نقص هستند، دولتها باید از سیاستهای صنعتی هدفمند و انحرافات خنثیکننده برای مدیریت نقصهای پیچیده و همپوشان استفاده کنند.
این اردوگاه نظریه بهترینِ دوم را بهعنوان مجوزی برای اقدام همهجانبه دولت میبیند. اگر از نظر ریاضی ثابت شده باشد که رفع یک نقص بازار در یک سیستم ناقص باعث آسیب میشود، راهحل این نیست که مداخله را کنار بگذاریم، بلکه باید بهطور جامع مداخله کنیم. آنها به تغییرات اقلیمی بهعنوان غاییترین مشکلِ بهترینِ دوم اشاره میکنند: از آنجا که یک مالیات کربن یکپارچه و جهانی (راهحل بهترینِ اول) از نظر سیاسی غیرممکن است، دولتها باید به شبکهای آشفته از یارانهها، تعرفهها و مقررات تکیه کنند تا کربنزدایی را تحمیل نمایند. برای مداخلهگرایان، پذیرش انحرافات خنثیکننده تنها راه عملگرایانه برای اداره یک دنیای پیچیده است.
نابگرایان نئوکلاسیک
بر این باورند که اگرچه قضیه بهترینِ دوم از نظر ریاضی درست است، اما دولتها فاقد اطلاعات لازم برای اجرای صحیح آن هستند، که همین امر مقرراتزدایی را به گزینه پیشفرضِ امنتری تبدیل میکند.
نابگرایان نبوغ ریاضی اثبات لیپسی و لنکستر را تایید میکنند، اما استفاده از آن را بهعنوان یک چک سفیدامضا برای سیاست صنعتی رد میکنند. آنها استدلال میکنند که محاسبه یک نقطه بهینه واقعی برای بهترینِ دوم نیازمند یک برنامهریز مرکزیِ دانای کل است که کششهای بههمپیوسته هر کالا و خدمات در اقتصاد را کاملاً درک کند. از آنجا که دولتهای دنیای واقعی فاقد این اطلاعات هستند، تلاش برای معرفی «انحرافات خنثیکننده» معمولاً به سرمایهداری رفاقتی و تسخیر نظارتی (regulatory capture) ختم میشود. برای این اردوگاه، امنترین رویکرد همچنان حذف هرچه بیشتر نقصهای بازار است، با این اعتماد که بازارهای آزادتر در نهایت ناکارآمدیهای باقیمانده را برطرف خواهند کرد.
نهادگرایان عملگرا
بر طراحی نهادها و سیستمهای مالیاتیِ مستحکمی تمرکز دارند که انحرافات اجتنابناپذیر را بدون تلاش برای رسیدن به کمالِ غیرممکنِ «بهترینِ اول» در نظر میگیرند.
نهادگرایان در میان این دو طیف افراطی قرار میگیرند و از قضیه بهترینِ دوم بیشتر بهعنوان یک ابزار تشخیصی استفاده میکنند تا یک سلاح ایدئولوژیک. آنها بهشدت بر مالیه عمومی و مالیاتستانی تمرکز دارند و خاطرنشان میکنند که چون همه مالیاتها (بهجز مالیات بر ارزش زمین) مقداری زیان رفاهی ایجاد میکنند، هر دولتی در واقعیتِ بهترینِ دوم فعالیت میکند. هدف آنها طراحی سیاستهایی است که اصطکاک بین انحرافات اجتنابناپذیر را به حداقل برساند. برای مثال، آنها مدافع تامین مالی کالاهای عمومی تنها تا نقطهای هستند که منفعت آن از هزینه انحرافیِ خاصِ مالیاتهای جمعآوریشده برای پرداخت آن بیشتر باشد، نه اینکه بخواهند به یک ایدهآل نظریِ بهترینِ اول دست یابند.
منابع
[1]ResearchGateنهادگرایان عملگراThe Role of Second-Best Theory in Public Economics
مطالعه در ResearchGate →
[2]تیم سردبیری کوهستاننهادگرایان عملگراتحلیل تیم سردبیری کوهستان
مطالعه در تیم سردبیری کوهستان →
[3]تیم سردبیری کوهستاننهادگرایان عملگراتحلیل تیم سردبیری کوهستان
مطالعه در تیم سردبیری کوهستان →
[4]تیم سردبیری کوهستاننهادگرایان عملگراتحلیل تیم سردبیری کوهستان
مطالعه در تیم سردبیری کوهستان →
[5]Cambridge University Pressنهادگرایان عملگراOptimal Taxation
مطالعه در Cambridge University Press →
[6]تیم سردبیری کوهستاننهادگرایان عملگراتحلیل تیم سردبیری کوهستان
مطالعه در تیم سردبیری کوهستان →
نظرات
بیشتر در دیدگاهها
مشاهده همه →فیزیک اپتیک
حد آبه: چرا طول موج نور، و نه کیفیت عدسی، مرز مطلق وضوح تصویر را تعیین میکند؟
7 منبع
روش علمی
چگونه «همکاری خصمانه» دانشمندان رقیب را وادار میکند تا نظریههایشان را با هم آزمایش کنند
6 منبع
ترمودینامیک محاسبات
کف ترمودینامیکی: چرا پاک کردن یک بیت اطلاعات ۳ زپتوژول هزینه دارد؟
11 منبع
استخراج از اعماق دریا
مناقشه جهانی بر سر استخراج معادن کف اقیانوس عمیق: رأیگیری سازمان بستر دریا در هالهای از ابهام
8 منبع
هر زاویه. هر روز.
دریافت دیدگاهها اخبار همراه با پوشش کامل منابع و تحلیل دیدگاهها، مستقیم در صندوق ورودی شما.





