چرخش فیلسوفان به سمت «مسئلهٔ حالا چه؟»: وقتی نیهیلیسم اخلاقی، حساب و کتاب اخلاق را زیر و رو میکند
با فرسایش پایههای سنتی اخلاق عینی، فیلسوفان تمرکز خود را از اثبات وجود حقایق اخلاقی، به سمت ساختن چارچوبهای اخلاقی کارآمد بدون اتکا به آن پایهها تغییر میدهند.
به قلم رسول سرلک
این خبر را به اشتراک بگذارید
- ساختگرایان
- استدلال میکنند که انسانها باید فعالانه قوانین اخلاقی الزامآور بسازند تا مشکلات عملی زندگی مشترک را حل کنند.
- نظریهپردازان خطا
- معتقدند که تمام ادعاهای اخلاقی از نظر فنی نادرست هستند، زیرا ویژگیهای اخلاقی عینی وجود ندارند.
- واقعگرایان اخلاقی
- استدلال میکنند که حقایق اخلاقی ویژگیهای عینی جهان هستند و مستقل از تفکر انسان وجود دارند.
چرا مهم است
درک این نکته که اخلاق برای معتبر بودن نیازی به بافته شدن در تار و پود جهان ندارد، ما را از اضطراب وجودی رها میکند. این دیدگاه به افراد و جوامع قدرت میدهد تا مسئولیت فعال ساختن نظامهای اخلاقی را بپذیرند که واقعاً برای شکوفایی انسان کارآمد باشند.
یک مناظرهٔ شبانه در خوابگاه دانشجویی یا یک سمینار فلسفی پرالتهاب را تصور کنید که در آن بالاخره یک دانشجو تکیه میدهد و آن سؤال وحشتناک را میپرسد: «اگر جهان فقط یک برخورد تصادفی اتمها و نیستی است، چرا نباید هر کاری دلم میخواهد انجام دهم؟» این همان تلهٔ وجودی کلاسیک است که قرنها فکر بشر را تسخیر کرده است. برای سدهها، پاسخ نهادینه به این اضطراب، اشاره به آسمانها یا دروننگری به عقل محض و غیرقابل خدشه بود، با این اصرار که قوانین اخلاقی در تار و پود واقعیت تنیده شدهاند. اما در محافل فلسفی معاصر، این تور ایمنی تا حد زیادی برچیده شده است. اجماع تغییر کرده و ما را وادار کرده است که مستقیماً به نیستی خیره شویم.[1][5]
اگر تا به حال در ساعت ۳ صبح، حس خزنده و وحشتناکی به شما دست داده که هیچ چیز واقعاً اهمیت ندارد—اینکه تمام رنج ما بر سر درست و غلط، عدالت و ظلم، صرفاً یک توهم بیولوژیکی است که طراحی شده تا میمونها همدیگر را نکشند—شما در حاشیهٔ نیهیلیسم اخلاقی قدم زدهاید. این یک فکر سنگین و فلجکننده است که میتواند بیرون آمدن از رختخواب را به تلاشی عظیم تبدیل کند. اما فلسفه مدرن، به جای سقوط به ورطهٔ ناامیدی، این درک را نه یک بنبست تراژیک، بلکه یک محل تخریب ضروری میبیند که آمادهٔ ساخت و ساز جدید است. فروپاشی اخلاق عینی دیگر پایان گفتگو نیست؛ بلکه آغاز آن است.[6]
به «مسئلهٔ حالا چه؟» خوش آمدید. همانطور که اجماع آکادمیک از ایدهٔ آرامشبخش وجود حقایق اخلاقی مستقل از ذهن انسان دور میشود، اخلاقدانان در حال اجرای یک چرخش جذاب هستند. آنها دیگر تمام عمر خود را صرف پرسیدن این سؤال نمیکنند که آیا اخلاق عینی وجود دارد یا خیر، زیرا اکثریت فزایندهای اعتراف میکنند که احتمالاً وجود ندارد. در عوض، آنها سؤال بسیار عملیتر و فوریتری میپرسند: حالا که میدانیم جهان به ما اهمیت نمیدهد، چگونه یک نظام اخلاقی کارآمد بسازیم که اهمیت بدهد؟ این یک تغییر مسیر از دست و پا زدنهای نظری به سمت معماری عملی است.[2][5]
برای درک عظمت این چرخش، باید به میدان نبرد سنتی فرااخلاق (Metaethics) نگاه کنید—شاخهٔ تخصصی فلسفه که به جای بحث دربارهٔ اعمال اخلاقی خاص، به بررسی ماهیت واقعی اخلاق میپردازد. از لحاظ تاریخی، دیدگاه غالب در این حوزه، واقعگرایی اخلاقی (Moral Realism) بود. واقعگرایان استدلال میکنند که حقایق اخلاقی به همان اندازهٔ حقایق ریاضی یا قوانین ترمودینامیک، عینی، محکم و غیرقابل انکار هستند. در این دیدگاه سنتی، جملهٔ «قتل اشتباه است» یک ادعای واقعی دربارهٔ جهان است، که دقیقاً مانند جملهٔ «دو به علاوه دو مساوی چهار است» عمل میکند.[1][3]
اما واقعگرایی اخلاقی همیشه بار سنگین متافیزیکی را به دوش کشیده است. اگر حقایق اخلاقی در آن بیرون، مستقل از فکر انسان وجود دارند، دقیقاً از چه چیزی ساخته شدهاند؟ شما نمیتوانید «عدالت» را زیر میکروسکوپ بگذارید، «انصاف» را روی ترازو وزن کنید، یا «اشتباه بودن» را با شمارشگر گایگر اندازهگیری کنید. با گسترش جهانبینی علمی و طبیعتگرایانه در طول دو قرن گذشته، ایدهٔ ویژگیهای اخلاقی نامرئی و غیرفیزیکی که در کیهان شناورند، صادقانه بگویم، کمی ترسناک و دفاع از آن به طور فزایندهای دشوار به نظر میرسد.[1][6]
در اینجا نیهیلیسم اخلاقی وارد میشود، و به طور خاص، یک چارچوب فلسفی دقیق که به عنوان «نظریه خطا» (Error Theory) شناخته میشود. این نظریه که توسط فیلسوف جی. ال. مکی (J.L. Mackie) در اثر مهم او در دهه ۱۹۷۰ میلادی رایج شد، ادعایی بیرحمانه و دو بخشی را مطرح میکند که اساساً حوزهٔ اخلاق را زیر و رو کرد. اول، با واقعگرایان موافق است که وقتی دربارهٔ اخلاق صحبت میکنیم، واقعاً در تلاشیم حقایق عینی دربارهٔ جهان را توصیف کنیم. دوم، ادعا میکند که تمام این حقایق کاملاً ساختگی هستند، به این معنی که کل واژگان اخلاقی ما بر اساس یک اشتباه بزرگ و سیستمی بنا شده است.[3]
به گفتهٔ نظریهپردازان خطا، هر بار که میگویید «دزدی اشتباه است» یا «صدقه خوب است»، در حال بیان یک گزارهٔ غلط هستید. این بدان معنا نیست که دزدی در واقع درست است، بلکه به این دلیل است که ویژگی بنیادی «اشتباه بودن» به سادگی در طبیعت وجود ندارد. این معادل فلسفی گفتن این جمله است که «پادشاه کنونی فرانسه کچل است.» این گزاره نمیتواند درست باشد زیرا سوژهای که به آن تکیه دارد، واقعی نیست. از نظر نظریهپرداز خطا، اخلاق یک توهم پیچیده است که ما به طور جمعی دچار آن شدهایم.[3]
جای تعجب نیست که این نتیجهگیری صریح، مردم را وحشتزده میکند. نیهیلیسم وجودی—درک اینکه زندگی هیچ معنای کیهانی ذاتی یا طرح بزرگی ندارد—اغلب مستقیماً به نیهیلیسم اخلاقی منجر میشود و نردههای محافظ سنتی رفتار انسان را از بین میبرد. اگر هیچ چیز به طور عینی بر چیز دیگری برتری نداشته باشد، ترس فوری این است که جامعه به ناچار به هرج و مرج خشونتآمیز و بیقید و بند تبدیل خواهد شد. این اضطراب وجود دارد که بدون یک کتاب قانون کیهانی، خشنترین و پرصداترین صداها به سادگی هر آنچه میخواهند برمیدارند و همدلی به عنوان یک نقص تکاملی بیفایده کنار گذاشته میشود.[5]
جای تعجب نیست که این نتیجهگیری صریح، مردم را وحشتزده میکند.
فرهنگ عامه کاملاً عاشق بازی با این اضطراب خاص است و بدترین ترسهای ما را روی پردهٔ نقرهای نمایش میدهد. به جوکر در مجموعهٔ بتمن، یا شخصیت شرور جوبو توپاکی (Jobu Tupaki) در فیلم چندجهانی «همهچیز همهجا به یکباره» (Everything Everywhere All at Once) فکر کنید. این شخصیتها نقطهٔ پایانی وحشتناک چیزی هستند که فیلسوفان آن را «نیهیلیسم منفعل» مینامند: این باور که چون هیچ چیز ذاتاً مهم نیست، تخریب، بیتفاوتی و هرج و مرج تنها پاسخهای منطقی به یک جهان سرد و بیتفاوت هستند. آنها هیولاهایی هستند که در کمد فرااخلاق پنهان شدهاند و تجسم وحشت از این هستند که بدون قوانین عینی، ما محکوم به فنا هستیم.[5]
اما چرخش فلسفی معاصر دقیقاً از اینجا آغاز میشود. اخلاقدانان مدرن به طور فزایندهای استدلال میکنند که نیهیلیسم منفعل نه یک نتیجهگیری منطقی، بلکه یک شکست عمیق در تخیل است. فریدریش نیچه (Friedrich Nietzsche)، فیلسوف قرن نوزدهم که اغلب در فرهنگ عامه به عنوان یک بدبین عبوس و افسرده معرفی میشود، در واقع نیهیلیسم را یک بحران گذار ضروری میدید که بشریت باید از آن عبور کند. او به شدت از «نیهیلیسم فعال» دفاع کرد—این ایدهٔ رادیکال که فقدان معنای کیهانی از پیش بستهبندی شده، در واقع یک وضعیت فوقالعاده رهاییبخش است که به ما اجازه میدهد کنترل سرنوشت خود را به دست بگیریم.[4][5]
اگر جهان کتاب قانون اخلاقی را به دست ما نداده است، ما ملزم به سکوت آن نیستیم. در عوض، جسارت پیدا میکنیم که قانون خودمان را بنویسیم. این قلب تپندهٔ اندیشهٔ اگزیستانسیالیستی است: مفهومی که وجود بر ماهیت مقدم است. ما ابتدا وجود داریم، صرفاً به عنوان موجودات بیولوژیکی در یک جهان خالی، و ما باید فعالانه ماهیت و ارزشهای خود را از طریق انتخابها و اعمال عمدی خود تعریف کنیم. نیستی زندان نیست؛ یک بوم نقاشی خالی است.[4]
در قلمرو بسیار فنی فرااخلاق، این رویکرد فعال و آستین بالا زده، به یک مکتب فکری غالب به نام ساختگرایی (Constructivism) تبدیل شده است. ساختگرایان به خلأ باقیمانده از نیهیلیسم اخلاقی و نظریه خطا نگاه میکنند و میگویند: «عالی شد، محل پاکسازی شده، حالا میتوانیم دست به کار شویم.» آنها استدلال میکنند که حقایق اخلاقی نیازی به کشف شدن در تار و پود کیهان ندارند؛ بلکه میتوانند به طور دقیق توسط انسانهای عقلانی که در تلاش برای حل مشکل عملی زندگی مشترک هستند، ساخته شوند.[2]
آن را مانند قوانین یک بازی پیچیده، مثلاً شطرنج، در نظر بگیرید. این قانون که فیل فقط میتواند به صورت مورب حرکت کند، یک قانون بنیادی فیزیک نیست. اگر بشریت فردا منقرض شود، قوانین شطرنج نیز کاملاً با ما ناپدید خواهند شد. اما تا زمانی که ما اینجا هستیم، پشت میز نشستهایم و بازی میکنیم، آن قوانین کاملاً واقعی، الزامآور و برای عملکرد بازی ضروری هستند. ساختگرایان استدلال میکنند که اخلاق انسانی دقیقاً به همین شیوه عمل میکند.[2][6]
طعمهای مختلفی از این رویکرد معمارانه وجود دارد. ساختگرایان کانتی استدلال میکنند که ماهیت خودِ یک عامل عقلانی و متفکر بودن، ما را مجبور به پذیرش قوانین اخلاقی خاصی میکند. اگر برای آزادی و اهداف خود ارزش قائل هستید، منطق محض حکم میکند که باید برای آزادی دیگران نیز ارزش قائل باشید. از سوی دیگر، ساختگرایان هیومی استدلال میکنند که اخلاق از پایه ساخته میشود، با شروع از چیزهایی که ما به طور طبیعی به آنها اهمیت میدهیم—خواستههایمان، جوامعمان و آسیبپذیریهای مشترک انسانیمان.[2]
این تغییر حیاتی از کشف به ساخت، لحن کلی بحث اخلاقی را دگرگون میکند. فلسفه را از برج عاج انتزاعی بیرون میآورد و به واقعیت آشفته و عملی مذاکره و سازش انسانی میکشاند. ما میتوانیم از بحثهای بیثمر دربارهٔ آنچه که جهان ظاهراً از ما میخواهد دست برداریم و شروع کنیم به بحث سازنده دربارهٔ آنچه که باید از یکدیگر بخواهیم تا خوب زندگی کنیم، رنج را به حداقل برسانیم و به عنوان یک جامعه شکوفا شویم. اخلاق به جای یک کاوش باستانشناسی، تبدیل به یک پروژهٔ مهندسی مشارکتی میشود.[2][6]
همچنین یک دفاع فوقالعاده قوی در برابر بیتفاوتی خزندهٔ نیهیلیسم منفعل ارائه میدهد. شما برای توجیه اهمیت دادن به رنج یک کودک، سلامت جامعهٔ محلی خود، یا آیندهٔ سیاره، نیازی به یک قانون فیزیکی عینی و مستقل از ذهن ندارید. این واقعیت ساده که شما اهمیت میدهید، و ما به طور جمعی اهمیت میدهیم، بیش از حد کافی است تا یک الزام اخلاقی الزامآور بر آن بنا شود. تجربهٔ انسانی تمام توجیهی است که ما نیاز داریم.[4][5]
«مسئلهٔ حالا چه؟» در نهایت دعوتی است از بشریت برای بالغ شدن. برای هزاران سال، گونهٔ ما برای تضمین و اجرای قوانین اخلاقی خود به مراجع بیرونی—خواه خدایان باشند، خواه قوانین فرضی طبیعت، یا عقل محض و انتزاعی—تکیه کرده است. مواجهه با واقعیت نیهیلیسم اخلاقی به این معنی است که به اطراف نگاه کنیم و بفهمیم که بزرگترها اتاق را ترک کردهاند، و حالا این ماییم که باید مسئولیت را بر عهده بگیریم. ما دیگر نمیتوانیم مسئولیتهای اخلاقی خود را به کیهان برونسپاری کنیم.[5][6]
این بدون شک یک مسئولیت دلهرهآور است، اما در عین حال عمیقاً خوشبینانه نیز هست. با پذیرش اینکه اخلاق یک اختراع انسانی است، ما قدرت باورنکردنی برای پالایش، انطباق و بهبود آن را با تکامل جامعهٔ خود به دست میآوریم. نیستی وجودی دلیلی برای دست کشیدن از خوب بودن نیست؛ بلکه دقیقاً همان دلیلی است که باید تلاش کنیم. بوم خالی است، و برای اولین بار در تاریخ بشر، درک میکنیم که قلم مو کاملاً در دستان ماست.[4][6]
بررسی عمیق دیدگاهها
واقعگرایان اخلاقی
دیدگاه سنتی که حقایق اخلاقی مستقل از تفکر انسان وجود دارند.
واقعگرایان اخلاقی استدلال میکنند که حقایق اخلاقی در تار و پود واقعیت تنیده شدهاند، بسیار شبیه به قوانین فیزیک یا ریاضیات. از این منظر، وقتی میگوییم «ظلم اشتباه است»، در حال توصیف یک ویژگی عینی از جهان هستیم. واقعگرایان اغلب در برابر چرخش «حالا چه؟» مقاومت میکنند و هشدار میدهند که اگر اخلاق صرفاً توسط انسان ساخته شود، اقتدار الزامآور خود را از دست میدهد و از ترجیحات فرهنگی قابل تشخیص نخواهد بود.
نظریهپردازان خطا
موضعی که میگوید تمام ادعاهای اخلاقی اساساً نادرست هستند زیرا اخلاق عینی وجود ندارد.
نظریهپردازان خطا، پیرو سنت جی. ال. مکی، استدلال میکنند که زبان اخلاقی انسان آلوده به یک پیشفرض غلط بزرگ است. ما طوری صحبت میکنیم که گویی ویژگیهای اخلاقی عینی وجود دارند، اما چون وجود ندارند، هر ادعای اخلاقی که میکنیم از نظر فنی نادرست است. اگرچه این دیدگاه مخرب به نظر میرسد، بسیاری از نظریهپردازان خطا استدلال میکنند که ما همچنان میتوانیم از زبان اخلاقی به عنوان یک داستان ساختگی مفید—یک ابزار عملگرایانه برای انسجام اجتماعی—استفاده کنیم، حتی اگر بدانیم که به طور عینی «واقعی» نیست.
ساختگرایان فرااخلاقی
دیدگاهی که میگوید حقایق اخلاقی واقعی هستند، اما توسط عوامل انسانی عقلانی ساخته میشوند نه کشف.
ساختگرایان یک مسیر میانی بین خواستههای سختگیرانهٔ واقعگرایی و خلأ نیهیلیسم ارائه میدهند. آنها استدلال میکنند که اخلاق شبیه به قوانین یک بازی یا اصول معماری است: مستقل از انسان وجود ندارد، اما به محض اینکه ما وارد زندگی عقلانی و اجتماعی میشویم، قوانین اخلاقی خاصی به طور عینی ضروری میشوند. برای ساختگرایان، فقدان معنای کیهانی صرفاً نقطهٔ شروعی برای ساختن چارچوبهای اخلاقی قوی خودمان است.
نکات کلیدی
- فیلسوفان به طور فزایندهای میپذیرند که حقایق اخلاقی عینی و تعیینشده توسط جهان، احتمالاً وجود ندارند.
- این درک، که به عنوان نیهیلیسم اخلاقی یا نظریه خطا شناخته میشود، در ابتدا ترس از فروپاشی اجتماعی و بیتفاوتی را برمیانگیزد.
- اخلاقدانان مدرن به جای ناامیدی، به سمت «ساختگرایی» (Constructivism) روی آوردهاند و اخلاق را به عنوان ابزاری ساخته دست بشر تلقی میکنند.
- ساختگرایان استدلال میکنند که قوانین اخلاقی مانند قوانین یک بازی هستند: توسط انسان اختراع شدهاند، اما الزامآور و ضروریاند.
- این تغییر، جوامع را قادر میسازد تا چارچوبهای اخلاقی خود را فعالانه مذاکره و بهبود بخشند، به جای اینکه به دنبال تأیید کیهانی باشند.
اصطلاحات کلیدی
- فرااخلاق
- شاخهای از فلسفه که به جای بحث در مورد مسائل اخلاقی خاص، به بررسی ماهیت بنیادی، مبانی و وضعیت ارزشهای اخلاقی میپردازد.
- نیهیلیسم اخلاقی
- دیدگاه فرااخلاقی که میگوید هیچ چیز به طور عینی درست یا غلط اخلاقی نیست و اخلاق عینی وجود ندارد.
- نظریه خطا
- نوع خاصی از نیهیلیسم اخلاقی که استدلال میکند تمام ادعاهای اخلاقی نادرست هستند، زیرا به اشتباه وجود حقایق اخلاقی عینی را فرض میکنند.
- نیهیلیسم فعال
- مفهومی که توسط فریدریش نیچه رایج شد و نشان میدهد که درک بیمعنایی زندگی باید یک کاتالیزور توانمندساز برای خلق ارزشهای شخصی باشد.
- ساختگرایی
- دیدگاه فلسفی که حقایق اخلاقی در جهان کشف نمیشوند، بلکه توسط انسانهای عقلانی برای حل مشکلات عملی زندگی مشترک ساخته میشوند.
منابع
[1]Stanford Encyclopedia of PhilosophyساختگرایانMetaethics
مطالعه در Stanford Encyclopedia of Philosophy →
[2]Stanford Encyclopedia of PhilosophyساختگرایانConstructivism in Metaethics
مطالعه در Stanford Encyclopedia of Philosophy →
[3]Wikipediaنظریهپردازان خطاMoral nihilism
مطالعه در Wikipedia →
[4]Internet Encyclopedia of PhilosophyساختگرایانExistentialism
مطالعه در Internet Encyclopedia of Philosophy →
[5]The Ethics Centreنظریهپردازان خطاEthics Explainer: Nihilism
مطالعه در The Ethics Centre →
[6]تیم سردبیری کوهستانساختگرایانتحلیل تیم سردبیری کوهستان
مطالعه در تیم سردبیری کوهستان →
نظرات
هر زاویه. هر روز.
دریافت فرهنگ اخبار همراه با پوشش کامل منابع و تحلیل دیدگاهها، مستقیم در صندوق ورودی شما.

